بنر 120 * 240
داستان های شیخ و مریدان - همه چیز آماده دانلود
سفارش تبلیغ
صبا
دانلود بازی ، نرم افزار ، فیلم ، پروژه و . . . گزارش کارآموزی ، پروژه ، طرح توجیهی و پروژه کارآفرینی و پایان نامه
 
موضوعات
لینک دوستان
دیگر موارد


بازدید امروز: 1014
بازدید دیروز: 1475
کل بازدیدها: 6011395
 
شیخ و مریدان 3

آورده‌اند که شیخنا به پیج دشمنان خویش می‌رفت و همه‌ی نوشته‌های اونها رو لایک می‌زد و به همه سفارش می‌کرد که لایک بزنن. همه از این جوانمردی شیخ کف کردندی. علیه الرحمه شیخ سرش رو خاروند و گفت: مگه این علامتا بیلاخ نیستندی؟

 

یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ از او پرسید: آیا غذا میخوری؟ مرید گفت بلی. شیخ پرسید آیا گرسنه ای؟ مریدگفت بلی. شیخ پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟ مرید گفت بلی. شیخ شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی........


نقل است روزی شیخ و مریدانش در راهی بودند به ناگاه مگسی دیدن پریشان حال که مادام اوق میزد! شیخ از مگس دلیل پریشان حالیش را جویا شد مگس به شیخ گفت: در حال اطعام مدفوع بودم که در آن مو یافتم پس شیخ و مریدانش جامه بدریدند و سر بر کوه بگذاشتند!



روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟ گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند .

و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.



نقل است که روزی مریدان جمعی‌ از مریدان به نزد شیخ در آمدند و زبان به گلایه گشودند که: یا شیخ، حکیم یکی‌ از مریدان را از برای تیمار آمپولی تجویز بنموده, لیک آن مرید را از آمپول بیم و هراس باشد. هر چه کنیم خشتکش وا ننهد و ماتحت در اختیار طبیب نگذارد. چاره چیست؟ فرمود: به نزد من آریدش تا او را پندی دهم. چنین کردند. پس شیخ با عطوفت او را گفت: هیچ سخت مگیر که "هرقدر کمتر به درد بیشتر فکر کنى, دردش بیشتر کمتر شود". گویند این سخن آنچنان اثری در آن مرد کرد که خشتکش خود به خود پایین آمد و سایر مریدان نیز خشتکها پایین کشیده,به سوی درمانگاه محل روانه گشتند

 

 

بقیشو تو ادامه مطلب بخونین

ادامه مطلب...


نویسنده : محمّد کشتکار ذوالقدر
تاریخ : شنبه 91/6/18
نظرات
شیخ و مریدان 2

ریز شیخ خواجوی‎

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی!
ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد...

شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش زنید که این داستان را قبلا بدجوری شنیده ام! و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند به سمت قطار حرکت کردندی.
مریدی گفت:" یا شیخ نباید انگشتمان را در سوراخی فرو ببریم؟"
شیخ گفت:"نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است!"
راننده قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند!
شیخ و مریدان ایستادند .
شیخ رو به مریدان گفت:" قاعدتا نباید اینطور می شد!"
سپس رو به پخمه کردی و گفت:"تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟"
پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است!
گفتم شاید همینطوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!"

 

قوم بی خشتک !

روزی شیخ را مریدان از شش جهت محصور کردندی و اصرار که یا شیخا تفعلی زن که مارا به نرخ بنزین آگاه سازی که گرفتاریم و محتاج دمی از شما. که شیخ همی مجاب نگشت ولی به اصرار مریدان سر بر تفعل حافظ نهاد و خواند هزار .... مریدان که این سخن شنودند خشتک ها بر سر کشیده و دبه ها در خشتک نهاده و به قصد قربت به پمپ بنزینها هجوم آوردند و نشنیدند که شیخ همی گفت دشنم گر کند قصد هلاک / گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک . و اینگونه شیخ از این سرعت عمل مریدان به وجد آمد و فرمود گر جهت واجبات و محرمات نیز اینگونه سریع بودید ما را حاجت به لطائف الحیل جهت اقامه صلاه نبودی . اما مریدی نمانده بود که این سخن شیخ را گوش فرا دهد.پس شیخ فریادها برآورد و نفرینها بر این قوم بی خشتک نمود!!

 

کباب خوب است

روزی شیخ کباب غاز میل می‌نمود مریدان آمدند و از او پرسیدنت: یا شیخ! تو کباب میل می‌کنی حال که همسایه زیرینت سر گرسنه بر بالین نهاده؟
شیخ لقمه ای گرفت و آن را به زمین بیفکند و پایمال نمود. مریدان قبل از نعره کشی پرسیدنت: یا شیخ! چه کردی؟
شیخ فرمود: به همسایه ام بگویید این آن لقمه سهم او بود، زمین سفت بود رد نشد.
مریدان نعره ها بزدند و پایکوبی ها بکردند و سر ها به زمین بکوفتنت.


تاثیرات الخط

روزی شیخ مطلب کتابت می‌نمود، مریدان بر او فرو شدند و پرسیدنت: یا شیخ چگونه می‌شود موش را به هویت دیگری تغییر بداد؟
شیخ اندکی درنگ فرمود و در آخر فرمود: نقطه های شین را نگذارید.
مریدان عربده ها بکشیدند و بر سر ها بکوفتنت. از آنجا موس اختراع شد.



گنده خری

شیخ روزی در بازاری طعام خرید می‌نمود، مریدان شیخ را یافته و گفتنت: یا شیخ چه میخری؟
شیخ درنگی کرد و فرمود: مال خر می‌خرم، ما هر گوهی می‌خوریم شما باید از آن اگاه باشید؟
مریدان جمله را ثبت بکردند و نعره ها بکشیدند و مشت ها به دیفال بکوفتنت. و از آنجا شغل "مال خری" رایج شد


دانای کل

روزی مریدان شیخ را پرسیدند: یا شیخ، داناترین مردم نزد شما کیست؟
شیخ بی درنگ گفت: آن کس که از همه داناتر باشد.
مریدان خشتک ها مرطوب کرده کریه ها بکردند و نشتی ها پیدا کردند.



نویسنده : محمّد کشتکار ذوالقدر
تاریخ : شنبه 91/6/18
نظرات
شیخ و مریدان 1

شیخ را گفتند : شنیده ایم آشپرخانه اوپن ممنوع کرده اند .

فرمود : اینها آخر ، زن و شوهر را نیز زوج و فرد کنند.

و مریدان نعره کشیدند و همی گریستند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


گویند شیخ از خواندن رساله دلگشا اعراض همی داشت ، وی را گفتند : تو را با این ادبیات لطیف چرا با رساله دلگشا سر و کاری نمی بینیم ؟

فرمود : تیتر خبرها از هر رساله ای ، طنزتر و دلگشا تر است .

پس مریدان نعره ها همی زدند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


روزی یکی از مریدان پریشان حال ، به نزد شیخ آمد و عرض کرد : یا شیخ خوابی دیدم بس ناگوار!

فرمود: بنال ببینم تعبیرش چه بُود ؟

گفت : خواب مردمانی دیدم که از تنشان گوشت همی کندند و گوشت را به دهانشان همی گذاردند.

رنگ از رخسار شیخ پرید ، فرمود : به گمانم زمان پرداخت یارانه ها رسیده !

پس مریدان رم کردند و چهارنعل به صحرا همی گریختند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


شیخ را اطلاع همی دادند که قیمت بلیط هواپیما فزونی گرفته.

فرمود: آن پول ، دیه ی شماست که پیشاپیش ز شما همی گیرند.

پس مریدان گریستندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


قبض برق یکی از مریدان آمده بود و مرید بر سر زنان نزد شیخ برفت ، شیخ علت سوال کرد. گفت : یا شیخ مرا دریاب که پول قبضم ز اندازه برون شد.

شیخ فرمود : تو در عهد یارانه چنین گریه و زاری همی کنی ، اگر یارانه ها برداشته بودند چه همی کردی ؟

مرید با شنیدنش نعره ای کشید و جان به جان آفرین تسلیم همی کرد.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


روزی شیخ با مریدان اخبار نگاه همی کرد و در خبرها هیچ ندید مگر خبرهایی که از فرط شیرینی به باقلوا ماننده بودند !

هر خبر چون برمی آمد مسبب شادی بود و چون برون می رفت ممد شگفتی . پس بر هر خبر دو چیز واجب می شد : یکی خنده مریدان و دگر گریه ی شیخ.

برنامه بدانجا رسید که مجری زن تنها با اسم فامیل ، زیرنویس همی گردید.

مریدان شیخ را گفتند یا شیخ : دلیل ممنوعیت نام کوچک مجریان زن چه باشد ؟

شیخ فرمود : از آنجا که مردم با رؤیت اسم کوچکشان فاسد شوند !

پس مریدان غش غش بخندیدند و باهم بخواندند :

یا شیخ چشم تو جام شراب منه

یا شیخ اخم تو رنج و عذاب منه

شیخ فرمود : کوفت ! حالا دور برتان ندارد.

پس مریدان بیهوش گشتندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی دو زن نزد شیخ آمدند و هر دو ادعا کردند که مادر یک بچه هستند. شیخ فرمود طفل را وسط بگذارید و هر زن از یک طرف دست طفل را بکشید.آن دو زن آنقدر دست کودک را کشیدند که از وسط نصف شد. شیخ کمی جا خورد و فرمودند: قاعدتا نباید اینجوری می شد !! و مریدان نعره ها زدند و به صحرا همی گریختند !

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =



نویسنده : محمّد کشتکار ذوالقدر
تاریخ : شنبه 91/6/18
نظرات