بنر 120 * 240
شیخ و مریدان 4 - همه چیز آماده دانلود
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانلود بازی ، نرم افزار ، فیلم ، پروژه و . . . گزارش کارآموزی ، پروژه ، طرح توجیهی و پروژه کارآفرینی و پایان نامه
 
موضوعات
لینک دوستان
دیگر موارد


بازدید امروز: 283
بازدید دیروز: 413
کل بازدیدها: 6661284
 
شیخ و مریدان 4

روزی مردی سراغ شیخ آمد و گفت: یا شیخ، من با زنی همکار هستم و در موقع کار دست و بدنمان به هم میخورد. تکلیف چیست؟

شیخ فرمود بیارش اینجا ببینیم ارزش فتوا داره یا نه… !!!

(کتاب شیخ و ملاحظات قبل از فتوا جلد 15 صفحه 42)

روزی سوسن (همسر شیخ) به اتاق اعتکاف شیخ وارد شدند و شیخ را خونین و مالین در حال ناله دیدند. شیخ در همان حال با زاری فرمودند: صد دفعه گفتم شبهای معراج این پنکه سقفی لعنتی رو روشن نکنین!

=================


روزی شیخ با خدا راز و نیاز کردی که ای خدا!

به خاطر سیب که تبعیدمون کردی به زمین،

به خاطر آب انگور هم که میفرستیمون جهنم!

فکر کنم کلا با میوه مشکل داریا..!



روزی شیخ (ره) رو به آسمان کرد و فرمود: پروردگارا! خودت را بر من بنما. ندا رسید: ای شیخ! 4 پرنده مختلف را قطعه قطعه کن، گوشتهای آنها را با هم بیامیز و خوب چرخ‌گوشت کن. سپس به 4 قسمت مساوی تقسیم کرده و هر قسمت را بر لب یک قله بگذار! شیخ نیز چنین کرد و با بدبختی از 4 کوه بالا رفت و در حالی که نفس نفس میزد ... هر قسمت را بر نوک یک قله گذاشت

در آن لحظه ندا رسید: خوب دهنت سرویس شد؟ بازم بهت بنمایم یا کافیست؟

شیخ همانطور که نعره کشان راه بیابان در پیش گرفته بود به گوشت‌ها آبلیمو و زعفران زده و طعامی در خور برای خود آماده کرد



===================

هیچ چیز مانند سبیل نمی‌تواند شما دختران را از گزند نامحرمان در امان بدارد، حتی حجاب !!!

(برگرفته از سخنرانی شیخ (ره) در جمع دختران بسیجی سامرا)

=================



روزی دشمنی به خدمت شیخ رسید و پرسید : اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟

شیخ فرمود : چیز خاصی نمی آفرید !!!

، اما دشمن از این سخن در شگفت ماند بیشعور اسلام نیاورد

(تذکره الاولیا-جلد 1-صفحه11)







آیا می دانستید هر شیخ در طول زندگی خود حدود 70 مگابایت جمله تولید می کند؟

از سری فکت‌های آموزنده‌ی شیوخ

=====================

شیخ (ره): برترین شما نزد ما بهترین شماست و بهترین شما همانا برترین شماست

در روایات آمده که شیخ پس از گفتن این حدیث ریبوت شدند


======================



شبی قبل از جنگ شیخ مریدانش را داخل خیمه جمع کرده و به یاران گفت: ببینید، من بهتون نمی‌خوام دروغ بگم. فردا همتون در جنگ کشته می‌شید. پس حالا من چراغ رو خاموش می‌کنم. هر کس که نمی‌خواد فردا تو جنگ شرکت کنه، می‌تونه بره. پس چنین کرد. چراغ که روشن شد، همه‌ی مریدان رفته بودند و شیخ خیمه را در حالتی یافت که تمام وسایل آن غارت شده بود.

شیخ گفت: هاها! خیلی خوب، شوخی بامزه‌ای بود. حالا دوباره چراغ رو خاموش می‌کنم، همه چی رو برگردونید سر جاش.

چراغ که روشن شد، حتی البسه شیخ را هم ربوده بودند.

شیخ در حالی که برهنه وسط خیمه وایساده بود گفت: بچه‌ها بس کنین دیگه

. کم‌کم داره بی‌مزه میشه. من یه بار دیگه چراغو خاموش می‌کنم…

شیخ خواست چراغو روشن کنه که انگار چراغ رو هم برده بودن

 

بقیش تو ادامه مطلبه

شیخنا و پیرناو مر شدنا،شیخ ابو الشیخ به سال هزار و سیصد و شصت و اندی در مکانی مجهول المحل دیده بر جهان گشوده و از آن پس دلها ربوده و درکودکیش همین بس که بچه ی خوبی بوده!...

شیخ ابو الشیخ پس از مطالعات و مکاشفات و مراقبات بسیار به دانشگاه در آمده و در آنجا نیزمریدانی گرد آورده که انا مرید الحکمتک!......در مقامش گفته اند که سیر فی زمان و سلوک در مکان و نکته ها در دهان داشته...

گویند روزی مریدان بر وی گرد آمده که یا شیخ ما را حکمتی ده!.شیخ دست بر دیوار کشیده و کلیدی فشرد، به ناگاه فضای اتاق روشن شد!...مریدان شگفت کرده و منقلب ،گریه ها کردند که ما عاشقان کویت،بر ما کمی نظر کن!!

دگر باره روزی حلقه ی مریدان با پاره ای شیرینی بر وی گرد آمدند که یا شیخ! گویند تصرف در اجسام دارید.شیخ گفت روی برگردانید و چنین کردند و وقتی دوباره رو به شیخ کر دند اثری از شیرینی نبود!..مریدان جامه ها دریدند که یا شیخ! حکمت این در چه بود!؟...شیخ در حالی که با دست ،دهانش را پاک می کرد گفت: معذورم بدارید که آن را که خبر شد خبری باز نیامد!....




روزی شیخ، مریدان را جملگی در مکتب گرد آوردندی که امروز شما را حکمتی گویم که در اذهانتان بماند! سپس مقداری عرق سگی (که در جای نوشابه خانواده ریخته شده بود) در آورد و مقداری در جام شراب ریخت! مریدی گفت:"یا شیخ! این عرق سگی است؟" و شیخ نگاهی به مرید کردندی که مرید خود دانست مستحق یک پ ن پ نان و آب دار بوده و ساکت شدندی!

شیخ گفت می خواهم تاثیر این شرب خطرناک را نشانتان دهم...سپس کرم کوچکی را در آورد و در ظرف شراب انداخت...کرم به خود پیچید، در ظرف شراب غوطه زد و در جا مرد!

شیخ گفت یا مریدان! از این، چه نتیجه ای می گیریم؟

و مریدان ی..دا گفتندی که عرق سگی برای از بین بردن کرم معده مفید است!


روزی شیخ و یکی از مریدان در اتاق تنها بودندی و سایر مریدان در حیات عمارت بازی می کردندی! شیخ سر از کتاب برداشت، چشم بر مرید داشت و گفت:"ای جوان! می خواهم امروز تو را کنم نصیحتی، که شاید دگر پیش نیاید فرصتی!"

در همین هنگام، مرید باد معده ای را رها کرد که صدای مهیبی به پا کرد! و این صدای ممتد گوش خراش، چند دقیقه ای به طول انجامید و در تمام این مدت مرید و شیخ در چشمان هم زل زده بودندی!

شیخ گفت:"مگر شیپور قورت داده بوده ای ! زهوار در رفته ی قزمیت!؟"

مرید گفت:"نه شیخ، لوبیا و گوشت خورده ام!"

- ای خاک بر فرق سرت که جنبه ی یک نصیحت را نداری! و انگار تو مرا نصیحت کردندی که بر مفلوکی چون تو نصیحت نکنم!

مرید نعره زنان جامه دریدندی و فغان کنان به بیرون دویدندی (و در حین دویدن، نا خواسته باد معده ی دیگری نیز رها کردندی!)

شیخ به اطراف نگاه کردندی و چون از نبود مریدی مطمئن شد، اندکی جابه جا شده و معده ی خود را خالی کردندی! و با خود گفت باید مطبخ را بگویم غذایم را از غذای مریدانم جدا کنند!




در مکتب خانه ی عمارت،مریدان در هر گوشه مشغول مطالعه و تفحص بودند و شیخ به پشتی تکیه دادندی و عکس های بانوان یک مجله ی فرنگی را نگاه می کردندی و سر تکان می داد و می گفت اینان را درویش واقعی گویند که به حداقل جامه بسنده کرده اند و حتی بعضی بدون البسه اند!!...وای بر ما که بنده ی مطاع دنیاییم!



شیخ و مریدان در مکتب عمارت حلقه زده بودندی در هوای بهاری، و هر کس بود مشغول کاری!...و شیخ چرت می زد! ... ناگهان چرتش پرید و فریاد زد:"یا مریدان!" مریدان چون این را بشنفتند،خواستند جامه بدرند و نعره زنان بروند که شیخ گفت:" خفه شوید! من که هنوز چیزی نگفته ام!" و مریدان نشستندی!

شیخ گفت:"خواب دیدم مرا مریدی خواهد آمد "پخمه"نام، که هم مرید است و هم مراد و زمام امور را می دهد به باد!"سپس به مرید بغلی گفت:"قافیه را حال کردندی؟"

مریدی از جمع عتاب زد که "یا شیخ! وجود مریدی دیگر در این مکتب کوچک به صلاح نیست که اینجا بس کوچک و تنگ است و آمدنش بر ما ننگ است! و ضمنا ما مرید پخمه مسلک زیاد داریم!"

شیخ گفت:"تو خود از کل این جمع پخمه تری...و ناگاه در حرف من می پری؟...گوساله ی بز؟...تو از امروز اخراجی!گم شدندی و به همان کار ذرت مکزیکی فروشی قبلی ات برس!"...سپس رو به مریدان کرد و گفت:"از ما نیست کسی که به خواب شیخ شک کنندی!مخصوصا به چرت بعد از نیم چاشت!"

مریدان فریاد زدند و جامه دران دویدند و بعضی موقع خروج به جای در، به دیوار خوردندی و ولو شدندی!!



نویسنده : محمّد کشتکار ذوالقدر
تاریخ : شنبه 91/6/18
نظرات
 
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آرشیو مطالب