بنر 120 * 240
شیخ و مریدان 1 - همه چیز آماده دانلود
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانلود بازی ، نرم افزار ، فیلم ، پروژه و . . . گزارش کارآموزی ، پروژه ، طرح توجیهی و پروژه کارآفرینی و پایان نامه
 
موضوعات
لینک دوستان
دیگر موارد


بازدید امروز: 400
بازدید دیروز: 294
کل بازدیدها: 6660988
 
شیخ و مریدان 1

شیخ را گفتند : شنیده ایم آشپرخانه اوپن ممنوع کرده اند .

فرمود : اینها آخر ، زن و شوهر را نیز زوج و فرد کنند.

و مریدان نعره کشیدند و همی گریستند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


گویند شیخ از خواندن رساله دلگشا اعراض همی داشت ، وی را گفتند : تو را با این ادبیات لطیف چرا با رساله دلگشا سر و کاری نمی بینیم ؟

فرمود : تیتر خبرها از هر رساله ای ، طنزتر و دلگشا تر است .

پس مریدان نعره ها همی زدند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


روزی یکی از مریدان پریشان حال ، به نزد شیخ آمد و عرض کرد : یا شیخ خوابی دیدم بس ناگوار!

فرمود: بنال ببینم تعبیرش چه بُود ؟

گفت : خواب مردمانی دیدم که از تنشان گوشت همی کندند و گوشت را به دهانشان همی گذاردند.

رنگ از رخسار شیخ پرید ، فرمود : به گمانم زمان پرداخت یارانه ها رسیده !

پس مریدان رم کردند و چهارنعل به صحرا همی گریختند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


شیخ را اطلاع همی دادند که قیمت بلیط هواپیما فزونی گرفته.

فرمود: آن پول ، دیه ی شماست که پیشاپیش ز شما همی گیرند.

پس مریدان گریستندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


قبض برق یکی از مریدان آمده بود و مرید بر سر زنان نزد شیخ برفت ، شیخ علت سوال کرد. گفت : یا شیخ مرا دریاب که پول قبضم ز اندازه برون شد.

شیخ فرمود : تو در عهد یارانه چنین گریه و زاری همی کنی ، اگر یارانه ها برداشته بودند چه همی کردی ؟

مرید با شنیدنش نعره ای کشید و جان به جان آفرین تسلیم همی کرد.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =


روزی شیخ با مریدان اخبار نگاه همی کرد و در خبرها هیچ ندید مگر خبرهایی که از فرط شیرینی به باقلوا ماننده بودند !

هر خبر چون برمی آمد مسبب شادی بود و چون برون می رفت ممد شگفتی . پس بر هر خبر دو چیز واجب می شد : یکی خنده مریدان و دگر گریه ی شیخ.

برنامه بدانجا رسید که مجری زن تنها با اسم فامیل ، زیرنویس همی گردید.

مریدان شیخ را گفتند یا شیخ : دلیل ممنوعیت نام کوچک مجریان زن چه باشد ؟

شیخ فرمود : از آنجا که مردم با رؤیت اسم کوچکشان فاسد شوند !

پس مریدان غش غش بخندیدند و باهم بخواندند :

یا شیخ چشم تو جام شراب منه

یا شیخ اخم تو رنج و عذاب منه

شیخ فرمود : کوفت ! حالا دور برتان ندارد.

پس مریدان بیهوش گشتندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی دو زن نزد شیخ آمدند و هر دو ادعا کردند که مادر یک بچه هستند. شیخ فرمود طفل را وسط بگذارید و هر زن از یک طرف دست طفل را بکشید.آن دو زن آنقدر دست کودک را کشیدند که از وسط نصف شد. شیخ کمی جا خورد و فرمودند: قاعدتا نباید اینجوری می شد !! و مریدان نعره ها زدند و به صحرا همی گریختند !

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =



نویسنده : محمّد کشتکار ذوالقدر
تاریخ : شنبه 91/6/18
نظرات
 
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آرشیو مطالب